مسیر من در سالی که گذشت

مسیر من در سالی که گذشت

حمیدرضا میلانی نیا

اشتراک گذاری
گاهی زندگی در ۵۴ سالگی تازه یک سؤال تازه از آدم می‌پرسد: **اگر هنوز بتوانی چیزی بسازی، چرا شروع نکنی؟** سالی که گذشت، برای من پاسخ به همین سؤال بود؛ سالی که در آن دوباره دانشجو شدم، در آستانه پایان DBA دانشگاه تهران ایستادم، کتاب‌هایی را که سال‌ها در ذهنم مانده بودند به دست خوانندگان سپردم، «اثر حباب رضایت» را از یک ایده به پژوهشی حدود ۳۸۰ صفحه‌ای رساندم و در کنار آن، با توسعه ARDUnia تلاش کردم فاصله میان نظریه و عمل را با ساختن نرم‌افزار و سخت‌افزار کمتر کنم. دو کتابخانه کاربردی ARDUnia به مخازن رسمی Arduino و PlatformIO راه یافتند و چند محصول نیز با این برند ساخته شدند؛ محصولاتی که هنوز تجاری نشده‌اند، اما مهم‌تر از فروش، تجربه «ساختن» را برایم به همراه داشتند. در این میان، حدود ۱۸ کیلوگرم نیز از وزنم کم کردم؛ یادآوری ساده‌ای که شاید بزرگ‌ترین درس این سال باشد: **گاهی مهم‌ترین پروژه‌ای که باید بسازیم، خودمان هستیم.** این نوشته داستان یک سال پرکار نیست؛ داستان یک تغییر است. داستان عبور از فکر به عمل، از تجربه به دانش، از ایده به اثر و از «کاش زودتر شروع می‌کردم» به این باور که **تا وقتی چیزی برای ساختن باقی مانده، هنوز دیر نشده است.**

مسیر من در سالی که گذشت

یک سال از یادگیری، جسارت، ساختن و دوباره شروع کردن

 


 

اگر بخواهم سالی را که گذشت در یک جمله تعریف کنم، شاید بگویم:

سالی بود که تصمیم گرفتم چیزهایی را که سال‌ها در ذهنم ساخته بودم، بالاخره به دنیای واقعی بیاورم.

این جمله برای خودم معنای زیادی دارد. چون بسیاری از چیزهایی که در این یک سال اتفاق افتادند، واقعاً در همین یک سال متولد نشدند. بعضی از آنها سال‌ ها در ذهنم زندگی می‌کردند. ایده‌ هایی که گاهی در گوشه‌ ای از ذهنم می‌ ماندند، دوباره برمی‌ گشتند، تغییر می‌ کردند و منتظر فرصتی بودند که روزی جدی گرفته شوند.

اما فکر کردن به یک ایده با عرضه کردن آن به دیگران فرق دارد. تا وقتی چیزی فقط در ذهن شماست، تقریباً هیچ خطری تهدیدتان نمی‌کند. ایده‌ تان کامل است. شما صاحب آن هستید. هیچ‌ کس نمی‌تواند بگوید اشتباه کرده‌ اید. اما لحظه‌ ای که آن را منتشر می‌کنید، داستان عوض می‌شود.

دیگر باید آن را در معرض نگاه دیگران قرار دهید. در معرض نقد. در معرض قضاوت. و حتی در معرض این احتمال که دیگران بگویند:

«این ایده آن‌ قدرها هم که خودت فکر می‌کنی خوب نیست

شاید یکی از مهم‌ترین اتفاقات سال گذشته این بود که یاد گرفتم از این مرحله نترسم.

وقتی ۵۴ ساله بودم، دوباره دانشجو شدم.

ثبت‌نام در دوره DBA دانشگاه تهران برای من فقط بازگشت به کلاس و امتحان و درس نبود. احساس می‌کنم DBA به شکلی غیرمستقیم، شهامت دیگری هم در من ایجاد کرد:

شهامت اینکه خودم را در معرض آزمون قرار بدهم.

سال‌ها تجربه کاری به انسان اعتماد به ‌نفس می‌دهد، اما گاهی همین اعتماد به ‌نفس می‌ تواند یک دام هم باشد. ممکن است فکر کنیم چون سال‌ها تجربه داریم، پس آنچه در ذهنمان است حتماً درست است. دانشگاه اما دوباره به من یادآوری کرد که بین «تجربه داشتن» و «درست بودن» فاصله وجود دارد.

باید پرسید. باید مطالعه کرد. باید استدلال کرد. باید آزمود. و شاید مهم‌ تر از همه، باید پذیرفت که ممکن است اشتباه کرده باشیم.

دانشگاه فقط چیزهای تازه‌ ای به من یاد نداد. کمکم کرد تا در نگاهم تغییر ایجاد شود.

به من کمک کرد چیزهایی را که سال‌ها در ذهنم داشتم، جدی‌تر کنم و جرئت کنم آنها را بیرون بیاورم.

کتاب‌هایم یکی از روشن‌ ترین نمونه ‌های این تغییر بودند.

سه کتاب در این مسیر منتشر کردم:

«زوایای ناپیدای اقتصاد و مدیریت»

«راهنمای فشرده بازاریابی نسل ۶»

و

«۶۰ ثانیه؛ زیر پوست زمان»

اما اگر بخواهم صادق باشم، این کتاب‌ها در سال گذشته متولد نشدند. بیشتر آنها سال‌ها در ذهنم بودند. به‌خصوص «۶۰ ثانیه؛ زیر پوست زمان».

این کتاب برای مدت طولانی با من بود. گاهی درباره‌ اش فکر می‌کردم. گاهی چیزی می‌نوشتم. گاهی ایده‌ ای به آن اضافه می‌کردم. گاهی دوباره سراغش می‌رفتم.

اما بین «داشتن یک کتاب در ذهن» و «قرار دادن آن روی میز یک ناشر و در نهایت در دست خواننده»، فاصله زیادی وجود دارد.

این فاصله، بیشتر از آنکه فنی باشد، روانی است.

جسارت می‌خواهد.

چون تا وقتی کتاب منتشر نشده، کتاب شما کامل‌ ترین کتاب دنیاست! اما وقتی منتشر می‌شود، دیگر متعلق به شما نیست.

خواننده می‌تواند آن را نقد کند. می‌تواند نپسندد. می‌تواند بگوید فلان بخش ضعیف است. می‌تواند با نتیجه‌گیری شما مخالف باشد. حتی ممکن است کسی کتاب را بخواند و بگوید:

«این حرف را قبول ندارم.»

و این، بخشی از هزینه عمومی شدن یک فکر است.

شاید دوره  DBA، با همه درس‌ها و پژوهش‌ها و فضای علمی ‌اش، این شهامت را در من ایجاد کرد که بگویم:

وقت آن رسیده که خودم را در بوته نقد و آزمون دیگران قرار بدهم.

و بنابراین کتاب‌ها از ذهن بیرون آمدند و وارد جهان واقعی شدند. نسخه چاپی پیدا کردند. نسخه دیجیتال پیدا کردند.

و حالا دیگر بخشی از مسیر زندگی من هستند؛ مستقل از اینکه من در آینده درباره آنها چه فکر خواهم کرد.

بعد از کتاب‌ها، اتفاق دیگری افتاد که شاید در نگاه اول ارتباطی با نویسندگی و مدیریت نداشته باشد.

ARDUnia.

اگر کسی فقط ظاهر پروژه‌های ARDUnia را ببیند، شاید بگوید: «این یک برند الکترونیک و Arduino است.»

اما برای من ARDUnia معنای عمیق‌تری دارد. ARDUnia برای من نقطه تلاقی نظریه و عمل است.

سال‌ها درباره مدیریت، سازمان، رهبری، تصمیم‌گیری و ساختن صحبت کرده‌ام. اما همیشه این سؤال وجود داشته است:

آیا می‌شود این نگاه‌ ها را از کلمات بیرون آورد و به یک چیز ملموس تبدیل کرد؟

من فکر می‌کنم می‌شود.

و ARDUnia تلاشی برای همین کار است.

در این مسیر، دو کتابخانه کاربردی با این برند نوشتم که در مخازن رسمی Arduino و PlatformIO نیز قرار گرفتند.

چند محصول و پروژه هم با این برند توسعه دادم که هنوز تجاری ‌سازی نشده اند.

و این را هم بخشی از واقعیت مسیر می‌دانم. اما برای من مهم بود که از مرحله «ایده» عبور کنم.

یکی از چیزهایی که در دوره DBA یاد گرفتم و در این مسیر برایم بسیار کاربردی شد، نگاه سیستماتیک به کنترل و ارزیابی بود.

آشنایی با Progressive Delivery برای من جالب بود. Progressive Delivery  فقط یک چارچوب دانشگاهی نیست؛ پشت آن یک نگاه مهم وجود دارد: سیستم باید بتواند ریسک را بشناسد، کنترل کند و اطلاعات لازم را برای تصمیم‌گیری فراهم کند. اما در کنار آن، من به یک نتیجه شخصی دیگر هم رسیدم.

برای ارائه یک محصول، لازم نیست محصول در همان نسخه اول کامل باشد.

این شاید یکی از مهم‌ترین تغییرات ذهنی من در سال گذشته باشد. قبلاً ممکن بود فکر کنم تا وقتی چیزی به حد کمال نرسیده، نباید آن را ارائه کرد. اما تجربه و مطالعه به من یاد داد که محصول واقعی، در تماس با دنیای واقعی رشد می‌کند. باید ساخته شود. باید ارائه شود. باید بازخورد بگیرد. باید ایرادهایش آشکار شود. و بعد باید بهتر شود.

بنابراین در ARDUnia تصمیم گرفتم بیشتر بسازم تا فقط فکر کنم.

اگر ایده‌ ای داشتم، سعی کردم نمونه اولیه‌ اش را بسازم. اگر نرم‌ افزاری لازم بود، نوشتم. اگر کتابخانه‌ ای لازم بود، توسعه دادم. اگر دستگاهی می‌توانست یک ایده را ملموس کند، سراغ ساخت آن رفتم. این همان جایی بود که برای من نظریه و عمل به هم رسیدند.

مدیریت می‌گوید باید ارزش ایجاد کرد.

رهبری می‌گوید باید چشم‌ انداز داشت.

کنترل می‌گوید باید ریسک را شناخت.

اما در نهایت، چیزی که ساخته نشده، هنوز فقط یک ایده است.

ARDUnia  برای من تمرین تبدیل ایده به واقعیت بود.

شاید به همین دلیل است که امروز اگر به مسیر یک سال گذشته نگاه کنم، دیگر حوزه‌ های مختلف زندگی‌ ام را چندان پراکنده نمی‌بینم.

از یک طرف دانشگاه و DBA. از طرف دیگر کتاب و مقاله.  از طرف دیگر پژوهش «اثر حباب رضایت». و در کنار همه آنها ARDUnia  و پروژه‌های فنی.

حتی کاهش وزن حدود ۱۸ کیلوگرمی در همین یک سال.

در ظاهر، اینها هیچ شباهتی به هم ندارند. اما در باطن، همه یک چیز را دنبال می‌کنند: تغییر.

در دانشگاه، ذهنم را تغییر دادم.

در کتاب‌ها، افکارم را به اثر تبدیل کردم.

در پژوهش، تجربه‌ هایم را به یک مدل و چارچوب تبدیل کردم.

در ARDUnia، نظریه را به محصول و دستگاه تبدیل کردم.

و در زندگی شخصی، خودم را تغییر دادم.

بنابراین شاید بهتر باشد به جای اینکه بگویم در یک سال گذشته چند کار مختلف انجام داده‌ام، بگویم:

در یک سال گذشته تلاش کردم از فکر کردن به ساختن برسم.

«اثر حباب رضایت» شاید بهترین نمونه این مسیر باشد.

ایده‌ای که از تجربه و مشاهده شروع شد، کم‌کم شکل پژوهشی پیدا کرد. و حالا کتابی حدود ۳۸۰ صفحه‌ ای است که در مرحله ویرایش نهایی قرار دارد. در آن مدل‌ سازی کرده‌ ام. راهکار ارائه داده‌ ام. و کاربرگ‌هایی برای سنجش حباب رضایت طراحی کرده‌ام.

امیدوارم بتوانم آن را به عنوان رساله دوره DBA ارائه کنم. برای من، این کتاب فقط نتیجه مطالعه نیست. بخشی از تجربه زندگی حرفه‌ ای من در آن حضور دارد.

سال‌ هایی که سازمان‌ ها را دیدم. مدیران را دیدم. تصمیم‌ ها را دیدم. موفقیت‌ ها و شکست‌ ها را دیدم. و حالا تلاش کرده‌ام بخشی از این مشاهدات را از سطح تجربه شخصی به سطح یک چارچوب قابل بررسی منتقل کنم.

این همان مسیری است که شاید در تمام این سال‌ها ناخودآگاه به سمتش حرکت می‌کردم:

تجربه > سؤال > مطالعه > مدل > آزمون > اثر.

و در کنار همه اینها، یک اتفاق دیگر هم افتاد که شاید شخصی‌ترین بخش این داستان باشد.

حدود ۱۸ کیلو وزن کم کردم.

ممکن است این موضوع در کنار کتاب و DBA و ARDUnia چندان بزرگ به نظر نرسد. اما برای خودم مهم است. چون این بار موضوع ساختن یک چیز بیرونی نبود.

موضوع، خودم بودم.

کتاب را می‌توانی ویرایش کنی.

کد را می‌توانی اصلاح کنی.

مدل را می‌توانی تغییر دهی.

محصول را می‌توانی نسخه جدید بدهی.

اما وقتی پروژه، خودت هستی، ماجرا کمی متفاوت است.

باید هر روز تصمیم بگیری. باید ادامه بدهی.  باید با خودت صادق باشی. و شاید همین تجربه به من یادآوری کرد که توسعه انسان هم مثل توسعه یک محصول است. نسخه اول، نسخه نهایی نیست.

گاهی به این فکر می‌کنم که آیا همه اینها را نباید ده سال زودتر شروع می‌کردم؟

شاید بله.

اگر ده سال قبل شروع می‌کردم، امروز احتمالاً آثار بیشتری داشتم. کتاب‌ های بیشتری. پروژه‌ های بیشتری. شاید مخاطبان بیشتری.

اما بعد به خودم می‌گویم:

ده سال قبل، من تجربه امروز را نداشتم. دانش امروز را نداشتم. نگاه امروز را نداشتم. و شاید حتی اگر همان ایده‌ ها را داشتم، شهامت انتشارشان را نداشتم.

پس شاید درست‌ تر باشد که نگویم:

«دیر شروع کردم

بلکه بگویم:

«وقتی آماده شدم، شروع کردم

و شاید این جمله برای کسی که این نوشته را می‌خواند هم معنایی داشته باشد.

گاهی ما منتظر «زمان مناسب» می‌مانیم. منتظر اینکه دانش‌ مان کامل شود. پول بیشتری داشته باشیم. شرایط بهتر شود. اعتمادبه ‌نفس بیشتری پیدا کنیم. همه چیز بی‌نقص شود.

اما شاید چنین روزی هیچ‌ وقت نرسد.

شاید باید چیزی را با همین نسخه‌ ای که امروز داریم شروع کنیم و اجازه بدهیم مسیر، آن را بهتر کند.

این همان چیزی است که من در ARDUnia تجربه کردم.

و شاید در انتشار کتاب‌ها هم.

کامل نبودن نباید همیشه بهانه‌ای برای نساختن باشد.

امروز که به این یک سال نگاه می‌کنم، نمی‌خواهم آن را سال «موفقیت» بنامم.

هنوز برای چنین قضاوتی زود است. ممکن است بعضی کتاب‌ها دیده نشوند. ممکن است بعضی ایده‌ ها شکست بخورند. ممکن است ARDUnia هرگز به یک برند تجاری بزرگ تبدیل نشود. ممکن است بخشی از پژوهش من نیاز به اصلاح داشته باشد. ممکن است بعضی از تصمیم ‌هایم اشتباه بوده باشند.

اما یک چیز برایم قطعی است:

من در این یک سال متوقف نشدم.

🔸دوباره دانشجو شدم.

🔸نوشتم.

🔸منتشر کردم.

🔸پژوهش کردم.

🔸مدل ساختم.

🔸کد نوشتم.

🔸کتابخانه ساختم.

🔸محصول ساختم.

🔸برند ساختم.

🔸و در کنار همه اینها، حدود ۱۸ کیلو از وزنم کم کردم.

اما شاید مهم‌تر از همه اینها، یک تغییر ذهنی بود.

من دیگر آن‌قدر منتظر کامل شدن نیستم. بیشتر به ساختن فکر می‌کنم. به آزمودن. به یاد گرفتن از بازخورد. به اصلاح کردن. به نسخه بعدی.

و حالا شاید می‌توانم بهتر بفهمم که چرا مفهوم «میراث» برایم اهمیت پیدا کرده است.

میراث الزاماً چیزی نیست که انسان در پایان زندگی تحویل دهد. شاید میراث از همان زمانی شروع می‌شود که انسان چیزی را می‌سازد که می‌تواند بدون حضور خودش هم ادامه پیدا کند.

🔸یک کتاب.

🔸یک ایده.

🔸یک مدل.

🔸یک نرم‌افزار.

🔸یک کتابخانه.

🔸یک محصول.

🔸یک روش فکر کردن.

🔸یا حتی یک رفتار که فرزندانمان از ما یاد می‌گیرند.

من نمی‌دانم کدام‌ یک از چیزهایی که ساخته‌ ام دوام خواهند آورد.

شاید کتابی که امروز برایم مهم است، سال‌ ها بعد فراموش شود.

شاید یک کتابخانه کوچک ARDUnia بیشتر از یک کتاب مورد استفاده قرار بگیرد.

شاید «اثر حباب رضایت» توسط فرد دیگری توسعه پیدا کند و آن‌ قدر تغییر کند که دیگر شباهت زیادی به نسخه اولیه من نداشته باشد.

اما اگر چنین اتفاقی بیفتد، خوشحال خواهم شد. چون هدف از ساختن، همیشه این نیست که چیزی برای همیشه به نام ما باقی بماند.

گاهی کافی است شروع‌کننده چیزی باشیم که دیگری بتواند آن را بهتر کند.

اگر روزی فرزندانم به این دوره از زندگی من نگاه کنند، دوست ندارم فقط تعداد کتاب‌ها یا مدرک DBA را ببینند.

دوست دارم چیز دیگری ببینند. اینکه پدرشان در ۵۴ سالگی فکر نکرد که دیگر دیر شده است. اینکه دوباره دانشجو شد. اینکه بعد از سال‌ ها ایده‌ هایش را از ذهن بیرون آورد و در معرض نقد دیگران گذاشت. اینکه جرئت کرد کتاب منتشر کند. اینکه یاد گرفت نظریه را به عمل تبدیل کند. اینکه محصول ساخت، حتی اگر هنوز تجاری نشده باشد. اینکه یاد گرفت لازم نیست اولین نسخه کامل باشد. اینکه اشتباه کردن بخشی از ساختن است. و اینکه در همان زمانی که مشغول ساختن کتاب و نرم ‌افزار و محصول بود، روی خودش هم کار کرد.

حدود ۱۸ کیلو وزن کم کرد.

شاید اگر بخواهم یک پیام برای آنها باقی بگذارم، همین باشد:

برای شروع کردن لازم نیست جوان باشید؛ اما برای شروع نکردن همیشه می‌توان بهانه پیدا کرد.

حالا که به سال گذشته نگاه می‌کنم، احساس نمی‌کنم یک سال را پشت سر گذاشته‌ ام.

احساس می‌کنم یک در را باز کرده‌ام.

پشت آن در هنوز چیزهای زیادی وجود دارد که نمی‌ دانم چیست. کتاب‌های احتمالی آینده. پژوهش‌ های جدید. ایده‌ های تازه. پروژه‌ های ARDUnia. محصولاتی که شاید روزی تجاری شوند. و شاید مهم‌تر از همه، چیزهایی که هنوز حتی به ذهنم نرسیده‌ اند. دیگر عجله ندارم که همه آنها را همین امروز بدانم.

فقط می‌خواهم مسیر ادامه داشته باشد.

چون فهمیده‌ ام زندگی، بیشتر از آنکه درباره رسیدن باشد، درباره ساختن است. و شاید در ۵۵ سالگی، این مهم‌ترین چیزی باشد که از یک سال گذشته با خودم حمل می‌کنم:

✔️هنوز می‌توانم شروع کنم.

✔️ هنوز می‌توانم یاد بگیرم.

✔️ هنوز می‌توانم اشتباه کنم.

✔️ هنوز می‌توانم چیزی بسازم.

✔️ هنوز می‌توانم بهتر شوم.

 و شاید هنوز بتوانم چیزی ایجاد کنم که سال‌ ها بعد، وقتی خودم دیگر در این صحنه نیستم، جایی در گوشه‌ ای از جهان به زندگی خودش ادامه دهد.

▫️یک کتاب روی قفسه‌ ای.

▫️یک ایده در ذهن کسی.

▫️یک مدل در پژوهش یک دانشجو.

▫️یک کتابخانه در پروژه یک مهندس.

▫️یک محصول در دست یک کاربر.

▫️یا حتی یک جمله در ذهن فرزندم.

 

شاید اینها کوچک به نظر برسند.

اما وقتی انسان به نیمه دوم زندگی می‌رسد، می‌ فهمد که ماندگار شدن همیشه با کارهای بزرگ و پر سر و صدا اتفاق نمی‌ افتد. گاهی یک اثر کوچک، اگر در زمان و جای درست قرار بگیرد، می‌ تواند سال‌ها زنده بماند.

بنابراین اگر از من بپرسند:

«سال گذشته چه کردی؟»

شاید جوابم فقط فهرست کتاب‌ ها و دانشگاه و پروژه‌ ها و کاهش وزن نباشد.

خواهم گفت:

سعی کردم خودم را از یک مصرف‌کننده تجربه، به یک سازنده اثر تبدیل کنم.

و اگر بپرسند:

«سال بعد چه خواهی کرد؟»

جوابم ساده است:

نمی‌دانم.

اما احتمالاً باز هم چیزی خواهم ساخت. چون حالا دیگر فهمیده‌ ام که شاید بهترین قسمت زندگی، آن چیزی نیست که تا امروز ساخته‌ایم.

بهترین قسمت، چیزی است که هنوز می‌توانیم بسازیم.

و مسیر من، هنوز ادامه دارد…

 

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

شروع گفتگو

اگر سوال يا پيشنهادی داری خوشحال ميشوم پيام کوتاهی برايم بنويسی.

نام و نام خانوادگی(ضروری)

سایت در حال تکمیل است

برخی از بخش‌ها و منوها هنوز در حال توسعه هستند و ممکن است موقتاً غیرفعال باشند. از صبر و همراهی شما سپاسگزارم.

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x