کتاب 60 ثانیه زیر پوست زمان
ثانیه 1 – تولد (اولین دم) از 60 ثانیه
ساعت دیواری اتاق، با آن صدای تیک تاک ملایمش، به عدد ده نزدیک می شود. در فضای اتاق، بویی شبیه به ترکیب الکل و تمیزی مفرط پیچیده است. همه چیز در یک انتظار کشنده معلق مانده است. ناگهان، درست در لحظه ای که عقربه ثانیه شمار روی عدد یک می ایستد، سکوت سنگین فضا با صدایی در هم می شکند که شبیه هیچ صدای دیگری در جهان نیست. ساعت ۱۰:۰۰:۰۱ است؛ لحظه ای که یک موجود کوچک، پیوند فیزیکی اش را با دنیای امن و تاریک درون قطع می کند و به اقیانوس بی انتهای نور و صدا پرتاب می شود.
این اولین ثانیه، سخت ترین نبرد برای بقاست. نوزاد که تا همین چند لحظه پیش در گهواره ای از آب و گرما، بدون نیاز به تلاشی برای زنده ماندن، غوطه ور بود، حالا با حقیقتی عریان روبرو شده است: جاذبه. او سنگینی وزن خود را حس می کند. پوست نمدار و حساسش در تماس با هوای سرد محیط، دچار شوکی عجیب می شود. لرزشی خفیف از نوک انگشتان کوچکش شروع می شود و تا بن جانش نفوذ می کند. اما بزرگترین اتفاق در اعماق سینه او در حال رخ دادن است. ریه ها، آن کیسه های صورتی و مچاله که ماه ها در انتظار این لحظه بودند، ناگهان با فشاری سهمگین باز می شوند. هوا با شتاب از مجرای نازک گلو عبور می کند. این اولین اصطکاک، سوزشی گزنده دارد؛ مثل عبور دادن تکه ای بلور از مجرایی ابریشمی. اکسیژن برای اولین بار به خون می رسد و انفجاری از حیات در سلول ها رخ می دهد. این درد، زیباترین درد هستی است؛ چرا که به دنبالش، فریادی بلند می آید که به همه اعلام می کند: “من هستم!”
در همان ثانیه، مادری که چهره اش از فرط خستگی و تلاش به رنگ گچ درآمده، ناگهان تمام دردهای عالم را فراموش می کند. او نامش را نمی داند، جغرافیا را نمی شناسد و حتی نمی داند در کدام سال زندگی می کند؛ او فقط آن صدا را می شنود. برای او، این یک ثانیه، کشسانی عجیبی دارد. گویی زمان در برابر عظمت این اتفاق زانو زده است. او لرزش دستانش را حس می کند که می خواهند به سمت آن صدای تازه بروند. در ذهن او، تصویری از یک جفت کفش کوچک، اولین روز مدرسه، و راه رفتن در زیر باران، مثل یک فیلم سریع از جلوی چشمانش می گذرد. او در این یک ثانیه، از یک زن به یک پناهگاه تبدیل می شود.
در گوشه ای دیگر از همین اتاق، دستانی با دستکش های پلاستیکی سفید، با دقتی که حاصل سال ها تکرار است، نوزاد را نگه داشته اند. آن شخص، در این ثانیه فقط یک وظیفه دارد: پاسداری از این شعله لرزان. او به ساعت نگاه می کند. عدد ۱ در ذهن او ثبت می شود. برای او این فقط یک عدد در پرونده های روزانه نیست، بلکه شاهد بودن بر لحظه ایست که یک “هیچ” به “همه چیز” تبدیل می شود. او می بیند که چگونه پوست نوزاد از رنگی کبود به سرخیِ زندگی تغییر می کند.
این ثانیه، ثانیه ای است که در آن، فردیت شکل می گیرد. نوزاد دیگر بخشی از دیگری نیست. او حالا صاحب قلبی است که باید به تنهایی بتپد، ریه ای که باید به تنهایی دم بگیرد و مغزی که اولین پیام های حسی را پردازش می کند. دنیای بیرون، با تمام بی رحمی و زیبایی اش، آغوش خود را گشوده است. نورهای خیره کننده سقف اتاق، در چشمان نیمه باز او می رقصند. او هنوز نمی تواند ببیند، اما می تواند حضور را حس کند. حس می کند که دیگر تنها نیست، اما در عین حال، مسیری طولانی و انفرادی را آغاز کرده است. این اولین دم، عهدی است که او با زندگی می بندد؛ عهدی برای ایستادگی در برابر تمام بادهایی که بعدها وزیدن خواهند گرفت.
همه این ها، تمام این جزئیاتِ خیره کننده و این حجم از احساسات متناقض، تنها در فاصله یک چشم بر هم زدن اتفاق می افتد. وقتی عقربه ثانیه شمار به حرکت خود ادامه می دهد تا به ثانیه دوم برسد، جهان دیگر آن جهان قبلی نیست. یک نفر به آمار جمعیت زمین اضافه شده است، یک قلب تازه شروع به تپش کرده و یک داستان بلند، درست از نقطه صفر آغاز گشته است.